تبليغاتX
وبلاگ شخصی صادق واثق

وبلاگ شخصی صادق واثق

وب نوشت های شخصی ، سیاسی ، اجتماعی ، شعر ، طنز و ...

سلامی چو بوی خوش بعد کنکور!!!

1) امروز بالاخره وقت کردم بیام یه چند خطی بنویسم بلکه خودم رو در مورد کنکور خالی کنم!!!

اولش می خواستم درس به درس درصدهای احتمالی رو بنویسم ولی دیدم درصدهای واقعی که بیاد خیلی ضایع میشه! بنابراین صرفا جهت تضعیف روحیه ی رقبا و تقویت روحیه ی کاذب درونی این یه جمله رو می نویسم! «رتبه ی یک کنکور ارشد مدیریت ، آقای صادق واثق به شماره شناسنامه ی  ....» (بالاخره آرزو بر جوانان عیب نیست!)

2) و اما همسر بانوی شیرین تر از جان! بسیار بسیار خوش می گذرد و به ولگردی و خوشگذرانی مشغولیم!

3) و البته مسکن ؛ در حال گذار به خانه ای نو هستیم! لذا هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! (حداقل یاری ؛ 5000 تومان!!!) (هیچ شیرینی ای هم در کار نیست! صابون نزنید!)

4) تا حالا توی وبلاگ به اون صورت از پدر و مادرم تشکر نکردم! بنابراین یه تشکر وبلاگی از پدر و مادری که دوستشان دارم! شما هم برین دست بابا و مامانتون رو ببوسین! (آیکون نگاه از بالا!!!)


برچسب‌ها: کنکور, همسربانو, یاری سبز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:25  توسط صادق  | 

به قول آقای جعفری نژاد «بازگشت»!!!

1) راستش بیکار بودم و داشتم وبلاگ دوستان رو از گودر چک می کردم که دیدم آقای جعفری نژاد با اون همه مشغله وبلاگ رو آپ کرده! این شد که قلقلک داده شدم تا منم یه آپ بزارم!

2) این روزها که رفتیم خونه ی بخت و با همسر گرامی مشغول زندگی ای پر از عشق و محبت و ظرف شستن هستیم (!) ، همسر جان علاقه ای به وبلاگ نویسی و چت و فیــــــــــس بوک و ... نشون نداده و ما یکه و تنها باید عمل بازگشت رو انجام بدیم! اون هم کی؟ وقتی که فقط 4 ماه تا کنکور مونده و مادر گرامی امر به اخذ مدرک کارشناسی ارشد کرده اند! حالا از من انکار ، از همسربانو و مادر بزرگوارمان (که به تازگی مادربزرگ شده) اصرار!

3) دایی شدیم رفت! بیست و اندی روز پیش بود که فاطمه زهرا به دنیا اومد و من رو خان دایی کرد!

4) برای امروز بسه دیگه!

 

حالا که با هم یکی شدن دلامونو

حالا که جاده ها افتادن به پامونو

یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامونو

به گمونم که اثر داره دعامونو

همسفر ای هم ستاره

راه بیافتیم

که خودش داره هوامونو

دلش سوخته برای گریه هامونو

خودش داره هوامونو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 13:56  توسط صادق  | 

رابطه‏ی سنت پیامبر ، پشت مو ، عقل ، آشنایی!!!

اصل مطلب :

الف) سنت پیامبر : قال محمد (ص) «النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی» این حدیث رو که زیاد شنیدین! پس ترجمه نمی‏کنم!

ب) پشت مو : یه مشهدی میره خواستگاری [با لهجه‏ی مشهدی بخونین!]

پدر دختره می‏پرسه : خونه داری؟

میگه : نِه!

پدر دختره می‏پرسه : ماشین داری؟

میگه : نِه!

پدر دختره می‏پرسه : كار داری؟

میگه : نِه!

پدر دختره شاكی میشه ، میگه : پس چی داری كه اومدی خواستگاری؟

دست می‏کنه موهای پشت سرش و میگه : پشت موها رو دیشته باش!

ج) عقل : میگن نصف مردها عقل دارن و نصف دیگه‏شون زن!

د) آشنایی : یه روز از یه نفر می‏پرسن نظرت در مورد ازدواج فامیلی چیه؟ میگه ازدواج‏های خانواده‏ی ما که همیشه فامیلیه!!! میگن چطور؟ میگه بابا و مامانم ، عمو و زن عموم ، عمه و شوهر عمه‏ام ، خاله و شوهر خاله‏ام و ...!

 

ارتباط :

ارتباطش فکر کنم مشخصه! ولی یه سری توضیحات میدم مِن باب فرح المومن!

الف) سنت پیامبر که مشخصه چیه و نیازی به توضیح اضافه نداره!

ب) اینقدر نظر گذاشتن و توی وبلاگ‏هاتون نوشتن و این و اون گفتن که ... ، منم گوشام دراز شد و علی‏رغم تمام کاستی‏های مالی ، به سمت این امر خطیر حرکت کردم! با این تفاوت که من علاوه بر اینکه کار و خونه و ماشین ندارم ، حتی همون پشت مو رو هم ندارم! موهام سفید شده و دارم کچل میشم!

ج) قبول دارم که نصف مردها عقل دارن و نصفشون زن! اما با یه تبصره و دو توضیح!

تبصره : اون مردایی که زن دارن ، به جای عقل ، عشق دارن!

توضیح 1) با عقل آب عشق به یک جو نمی‏رود!

توضیح 2) نه آنقدر عاشق باش که هیچ نبینی ؛ نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی!

د) به نظر شما من چه جوری با همسرم آشنا شدم؟ توی یه پارتی؟ توی دانشگاه؟ توی اتوبوس؟ توی تاکسی؟ دختر همسایه‏مونه؟ از طریق اینترنت؟ هیچکدام؟ [گزینه‏ی مورد نظر را به شماره‏ی مورد نظر SMS کنید!]

 

از اینجا میریم توی بخش Xنوشت!

ابهام‏نوشت : برای کسانی که تا الان نفهیدن موضوع این پست مناسبتی چیه! من ازدواج کردم!!!

 

دعانوشت : آ خدا! مگه نگفتی «از تو حرکت ، از من برکت»؟! من حرکت کردم!

 

وبلاگم‏نوشت : سه سناریو برای این وبلاگ متصور است!

الف) این وبلاگ دوباره برای مدت نامعلومی به کما میره!

ب) یک نویسنده‏ی جدید به این وبلاگ اضافه میشه و دونفری می‏نویسم!

ج) به مدت نامعلومی به کما میره و بعدش با دو نویسنده احیا میشه!

 

دوست‏نوشت : از تمام دوستانی که در این مدت من رو تشویق به این امر آسمانی و عشقولانه کردند ، صمیمانه سپاسگزارم!

 

مجردنوشت : شاید دوستانِ نداشته‏ی دوران مجردی را ترک گویم! [شوخی کردم بابا! چرا می‏زنین؟!]

 

پول‏نوشت : کمک‏های نقدی خود را به شماره حساب .... [برین بانک ، بگین بریز به حساب صادق] واریز کنید و کمک‏های غیر نقدی خود را به آدرس مشهد ، بلوار صادق‏اینا ، کوچه‏ی صادق‏اینا ، پلاک چند ، زنگ چندم ، تحویل دهید!

 

شیرینی‏نوشت : بچه‏های مدیریت بازرگانی 87 که شنبه سر کلاس بازاریابی شیرینی خوردن! اقوام دور و نزدیک که یا بعدا می‏خوردن ، یا قبلا خوردن! می‏مونه دوستان وبلاگی و مجازی ، پسرای مدیریت دولتی 87 ، پسرای بازرگانی 86 و شورای بسیج دانشکده و احیانا دوستان مهندسی کامپیوتر [دوران جاهلیت] و دیگر دوستان هویجوری!

دوستان وبلاگی و مجازی که شیرینی‏شون رو از گوگل پیدا کنن!

دوستان شورای بسیج که امروز ساعت 9:30 میل کردن!

دوستان مدیریت بازرگانی 86 و دولتی 87 که بعید می‏دونم چیزی بهشون بماسه! البته بستگی به همت خودشون داره!

و در آخر دوستان مهندسی و دوستان هویجوری که سرنوشت مشابهی با گروه قبلی دارن!

 

ارشدنوشت : در حالی که همه دنبال کنکور ارشد بودن ، من داشتم به خرید کت و شلوار و مباحث ممکن در جلسه‏ی خواستگاری فکر می‏کردم! با آرزوی قبولی در کنکور ارشد برای محمد جعفری‏نژاد و موذن خوش‏صدای دانشکده و خانم جلوه و خانم سلیمانی!

 

معرفی‏نوشت : یه وبلاگی هست که مال یه نفریه که شخص خوبیه! ولی ظاهرا توی زندگیش به مشکل خورده! اگه براتون ممکن بود نظراتتون رو بهش برسونین!

 

ببخشیدنوشت : ببخشید که یه کمی طولانی شد!


راستی‏نوشت : همونطور که حتما می‏دونین ، سرم خیلی شلوغه! بنابراین باز هم از نظرات کارشناسی من محرومین!


فهرست‏نوشت : با توجه به اینکه مطلب طولانی شد ، دیدم یه فهرست لازمه!!!

اصل مطلب (الف ، ب ، ج [تبصره ، توضیح 1 ، توضیح 2] ، د)

ارتباط (الف ، ب ، ج ، د)

از اینجا میریم توی بخش Xنوشت! (ابهام‏نوشت ، دعانوشت ، وبلاگم‏نوشت ، دوست‏نوشت ، مجردنوشت ، پول نوشت ، شیرینی‏نوشت ، ارشد نوشت ، معرفی‏نوشت ببخشیدنوشت ، راستی‏نوشت ، فهرست‏نوشت ، حسن‏ختام‏نوشت)

 

حسن‏ختام‏نوشت :

دل جز کوچکی است برای عاشقی

وقتی که ذره ذره تنت مبتلا شده


+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:31  توسط صادق  | 

این وبلاگ به بالاترین قیمت پیشنهادی اجاره داده می‏شود!!!

1) به امر مادر گرامی و جان ، وبلاگ شخصی صادق واثق ، به احتمال 99% ، به مدت یک سال تعطیل است!

2) من تحولات انقلابی زیادی داشتم! خیلی کارها رو یه دفعه‏ای ترک کردم و خیلی از کارها رو هم یه دفعه‏ای شروع کردم! وبلاگ‏نویسی هم از این قاعده مستثنا نبود!

3) از تمام اشخاص حقیقی و حقوقی و غیرحقیقی و غیرحقوقی‏ای که در این مدت با نظراتشون من رو شرمنده کردن تشکر می‏کنم! دلم برای همه‏تون تنگ میشه!

4) از امروز نه به نظرات وبلاگم جواب میدم و نه توی وبلاگ شما دوستان و همراهان نظر میزارم! از اشارات و نائیریکا و حسین علی ، به خاطر اینکه آخرین مطالبشون رو نخوندم و نظر نگذاشتم ، عذرخواهم!

5) سعی می‏کنم اگر شد مطالبتون رو از توی گودر بخونم و پیگیری کنم! ولی از نظرات کارشناسی  من محرومین!

6) راستی اگر توی این مدت چیزی گفتم که از من رنجیدین ، حلالم کنین!

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ، کبوتر میچید

از لب زاغچه‏ها بوسه‏ی باور میچید

بنویسید که با چلچله‏ها الفت داشت

اهل دل بود ، و با فاصله‏ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجره‏ی روشن فردا میزد

وسعت حوصله‏اش طعنه به دریا میزد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد

و کسی کودک احساسش را تاب نداد

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفه‏ی عشق کمی مسئله داشت

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:32  توسط صادق  | 

رابطه‏ی ماه مبارک رمضان و میدون بار نوغون!!!

1) امروز صبح با پدر جان رفتیم «میدون بار نوغون» تا مایحتاج میوه‏ی ماه رمضون رو بخریم. نعمت خدا طبق طبق ، چیده بودن روی طبق! گوجه‏های تمیز و قرمز رو یه جوری چیده بودن که آدم فکر می‏کرد داره به شلیل نگاه می‏کنه!

2) میوه رو به قیمت خون باباشون حساب می‏کردن و حتی حاضر نبودن میوه‏های در حال گندیدن رو با قیمت مناسب بدن! میوه و سبزیجات بود که حیف و میل میشد! نعمت خدا خراب میشد و می‏ریختن دور!

3) ما هر وقت میریم میدون ، تا وقتی به خونه برسیم به همه چیز یه سیخولکی می‏زنیم و از نظر میوه ته‏بندی می‏کنیم! اما این دفعه ماه رمضون بود! ما فقط باید نگاه می‏کردیم به این شلیل‏های رسیده و قرمز و خدا رو شکر می‏کردیم!

4) حالا هر کس گفت رابطه‏ی بین این سه بند چیه؟ به نظر من یکی از محسنات این ماه مبارک اینه که آدم قدر نعمت‏های خدا رو میدونه! اگر این فروشنده‏های میوه یه کمی به یاد خدا بودن ، اینقدر خست به خرج نمی‏دادن ، اینقدر حرص نمی‏زدن! تا میوه‏ها خراب بشه و اون‏ها رو بریزن دور!

پی‏نوشت : دلم خیلی پره و هنوز می‏خوام بنویسم! اما این پست داره طولانی میشه! بقیه‏اش باشه برای بعد!

تعجب‏نوشت : من از تعداد نظرات پست قبلی متعجب شدم! اتفاق خاصی افتاده که من نمی‏دونم؟!

خستگی‏نوشت : با دهن ماه رمضون یه کامیون جنس رو (376 کارتن) خالی کردیم! دارم از خستگی می‏میرم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:38  توسط صادق  | 

لذت‏های دنیوی حلال ، ممنوع!!!

مامان و بابام دوشنبه از کربلا اومدن! بعد از 8 روز دوری ، محکم هم‏دیگه رو بغل کردیم و بوس کردیم! به عنوان ولیمه ، شش پرس چلو ماهیچه‏ی کریم گرفتیم و زیر باد کولر آبی ، زدیم به بدن! شام رو خونه‏ی مادربزرگم (شهرستان) بودیم و اکبر جوجه خوردیم! البته زیر باد کولر گازی! با خودم گفتم «من و ایـــــن هـــمـــه خوشبختی؟ محاله!!!»

حالا شما فکر کنین بعد از روز به این پرباری ، روزه گرفتیم! خداییش چشم بستن از لذت‏های دنیوی ، خیلی سخته! ببینی و نخوری ؛ بتونی و گناه نکنی ؛ بخوای و چون خدا گفته نکن ، نکنی و ...! به قول مامانم «آب حلال و طیب و گوارا رو ببینی ، و فقط فقط چون «««خدا»»» گفته واستا تا اذان بگن ، اون آب رو نخوری و تا اذان مغرب صبر کنی!»

پی‏نوشت 1 : نخوردن آب و غذا ، ساده‏ترین قسمت روزه است! روزه‏ی زبون و گوش و چشم و فکر و ... و گناه نکردن ، خیلی خیلی سخت‏تره!

پی‏نوشت 2 : توی ماه رمضون پیش که من آدم نشدم ؛ موقع افطار برام دعا کنین تا انشاالله تا آخر این ماه رمضون آدم بشم!

پی‏نوشت نهایی : ورود به ماه میهمانی خدا رو به همه تبریک میگم و التماس دعای مخصوص دارم!

راستی نوشت : راستی سعی می‏کنم تا شب نظرات رو جواب بدم و به همه سر بزنم! الان وقتم تموم شده! داداشم واستاده بالای سرم و میگه پاشو می‏خوام بازی کنم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:3  توسط صادق  | 

محمود و بر و بچس!!!

پرده‏ی اول : یادمه وقتی که شیخ نیم‏درصدی کار‏های عجیب و غریب می‏کرد و همه رو انگشت به دهان می‏کرد از حماقتش ؛ خیلیا می‏گفتن که از دور و بریاش تاثیر می‏گیره!

پرده‏ی دوم : قبلا یه نقد از محمود نوشته بودم ، ولی کار خودش و دور و بریاش داره از نقد میگذره! داستان محمود هم داره شبیه این شیخ ساده‏لوح میشه! هر چی میکشه از دور و بریاشه! البته خودشم یه نمه نرمه شیشه داره!

پرده‏ی آخر : دارم به این فکر می‏کنم ، کاری که کروبی و موسوی با اصلاح‏طلبان کردن ، محمود داره با اصول‏گراها میکنه!

پی‏نوشت : پست قبلی که همه موافق بودن! این پست احتمالا مخالفینی هم خواهد داشت!

دعا نوشت : خدایا شر مشایی را از سر این مملکت کم کن! آمینش با شما خوانندگان جان!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 16:23  توسط صادق  | 

ببوگلابی!!!

نمی‏دونم تا حالا دقت کردین یا نه ؛ ولی بعضی از اسم‏ها با بعضی از نقش‏ها و شخصیت‏ها پیوند ابدی دارن! مثلا همیشه شخصیت منفی توی سریال‏ها و کارتون‏های انگلیسی ، مرداک ، توی فیلم‏های هندی ، جبارسینک ، توی فیلمای عربی ، جاسم و ... است! و یا کوزت نماد بدبختیه! هاچ زنبور عسل نماد جستجوی خستگی ناپذیر! و ...!

با توجه به نقش سعید در فاصله‏ها و نقش بهزاد در دلنوازان ، به نظر میرسه شاهرخ استخری ارتباط عجیب و وثیقی با بازی کردن در نقش یه آدم ببوگلابی داره! اگر یه روزی قرار باشه سریال ایرانی پینوکیو ساخته بشه ، شاهرخ استخری بهترین گزینه برای بازی کردن نقش پینوکیوست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 12:51  توسط صادق  | 

ماهی کوته‏فکر!!!

دیروز یکی از Add List هام آف زیر رو پراکندیده بود : «شورای نگهبان ضمن تایید زلزله تربت علت آن را گناهان کبیره مردم آن شهر اعلام کرد»!!!

من اصلا به راست و دروغ بودن این متن کاری ندارم! ولی وقتی خوندم و دیدم این موضوع به این راحتی داره مسخره میشه ، خیلی دلم سوخت و خیلی غصه خوردم! برای؟!! :

1) برای اون فردی که چنین فکر منحطی داره!

2) برای پدر و مادر اون فرد که همچین فردی رو تحویل جامعه دادن!

3) برای خودم که یه زمانی با این فرد حشر و نشر داشتم!

4) برای آموزش و پرورش که همچین فردی رو تربیت کرده!

5) برای دانشگاه که همچین دانشجویی رو درون خودش جای داده!

6) برای ایران که همچین ایرانیانی داره!

7) برای امام زمان که همچین شیعیانی داره! (تا وقتی شیعیان امام زمان ، من و دور و بری‏های من باشن ، مسلما حالا حالاها ظهوری در کار نیست)

پی‏نوشت : درد من حصار برکه نیست! درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!!!

سندنوشت : برای توضیح در مورد رابطه‏ی مصائب با اعمال انسان به آیات شوری 30 ، روم 41 ، اعراف 96 و ... و ... و ... و البته تفسیر این آیات رجوع کنین!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط صادق  | 

احساس خواص!!!

چند وقت پیش به خاطر یه جریانی با ماشین رفتیم توی یه پارک! تنها ماشین توی اون پارک ماشین ما بود! وقتی داشتیم با ماشین می‏رفتیم ملت یه جوری به ما نگاه می‏کردن و احساس کردم که زیر لب به ما فحش می‏دادن! یه جوری احساس کردم جزء خواص بودم! خیلی احساس بدی بود! این شخصیت‏های سیاسی و غیر سیاسی که از VIP استفاده میکنن و از اون در پشتی میرن و ... چه‏جوری این حس رو تحمل می‏کنن؟!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط صادق  | 

نشستن یا ایستادن؟!!

1) میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) بر تمامی منتظران واقعی آن حضرت مبارک باد.

2) توی این چند روز من و بابام و داداشم و ... گرمابخش مجالس جشن‏های شعبانیه بودیم! این داستان تا چهارشنبه ادامه داره! ولی خیلی حال میده که بری توی جشن‏ها آتیش‏بازی کنی و یه کوچولو یاد حضرت مهدی (عج) هم باشی!

3) می‏دونین اشکال اساسی ما کجاست؟!! اشکال اینه که ما در انتظار مهدی موعود (عج) نشسته‏ایم! در حالی که باید به انتظار او ایستاد!

4) این درد دل با امام زمان رو از دست ندین! منقلب کننده است!

5) و حالا یه شعر :

آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان

ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان!

قصدم گلايه نيست ، اجازه! نه به خدا!

اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان»

من خسته‏ام از آتش و از خاک ، از زمين

از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم ، مانده در کوير

باران بيار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو!

آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن!

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»

يا زير دستهاي نجيب تو در امان!

آقا اجازه .............................

........................................!

باشد! صبور می‏شوم اما تو لااقل

دستی برای من بده از دورها تکان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:44  توسط صادق  | 

اینجا بلاگفاست!!!

1) این بلاگفا مثل درد دل من می‏مونه که هی می‏گیره ، ول می‏کنه! می‏گیره ، ول می‏کنه! و ... بعضی مواقع من رو قلقلک میده که از بلاگفا مهاجرت کنم! (تازه الان هم نصفه نیمه درست شده!)

2) توی این یکی دو روزی که بلاگفا این پیغام (کاربران محترم در حال تغییراتی در سایت هستیم. برای دقایقی امکان ارائه خدمات سایت وجود نخواهد داشت. بزودی باز خواهیم گشت. از صبر و اعتماد شما متشکریم.) رو میده ، خیلی حالم گرفته بود! اعتراف می‏کنم که به وبلاگ و وبلاگ‏نویسی و وبلاگ‏داری و البته ارتباطات مجازی ، معتاد شدم!

3) می‏خواستم روز جوان رو تبریک بگم ، ولی بلاگفا هنوز درست نشده بود! انگار «برای دقایقی» قراره خیلی طول بکشه! پس با کمی تاخیر روز جوان به جوانان امروز و جوانان دیروز تبریک میگم! دقت کنین که روز جوان روز تولد کیه و به عنوان یه جوان الگو بهش نگاه کنین!

4) دلم برای نظرات سوهان ، اشارات ، ع.س ، M @ R Y A M ، نائیریکا و حتی آرام ، و مهدی ، عبدالله ، Youzbashi و ... که خیلی وقته ازشون خبری نیست ، تنگ شده!


شنبه ، 2 مرداد ، ساعت 19) با توجه به اینکه شما خوانندگان جان هنوز نمی‏تونین نظر بدین ؛ احساس جدیدی رو تجربه می‏کنم! احساس اینکه یه چیزی بگی و هیچ پیامدی نداشته باشه! به نظر شما میشه آدم حرفی بزنه که هیچ پیامدی (+ یا -) نداشته باشه؟!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:58  توسط صادق  | 

ارتباطات مجازی!!!

این مطلب رو قبلا هم گذاشته بودم ، ولی دیدم خوندن دوباره‏اش خالی از لطف نیست! چون همچین بی‏ربط به نظرات و مشاجرات و مباحثات مطرح شده در چند پست متوالی قبلی نیست!

 

نیمه‏ی خالی لیوان می‏گوید : قدیم‏ها حکایت ، حکایت یک چشم بی‏غل و غش بود که حرمت داشت و وقتی مستقیم بهش زل می‏زدی عمرا اگر می‏توانستی بهش دروغ بگویی یا راسته‏ی کوچه قلی چپ را نشانش بدهی و هزار مدل شامورتی‏بازی و بامبول دیگر ... اما الان وقتی چشم‏ها از روابط روزانه حذف می‏شود ، وقتی نگاه نافذی نیست که تا عمق جانت را بکاود و سر راهش وجدانت را قلقلک بدهد تا راه کج نرود ، می‏توانی به راحتی هر کاری انجام بدهی چون چشمی نیست که برایش حرمت قائل باشی!!!

نیمه‏ی پر لیوان اما می‏گوید : نه خیر اصلا هم اینطور که می‏گویی نیست. حرمت چشم‏ها سر جایش ، اما نبود همین دوتا چشمی که بعضی وقت‏ها هیچ کاری ندارد جز اینکه چهار تا شود و زاغ سیاه دیگران را چوب بزند باعث می‏شود که خودت باشی و هر  طور که دوست داری رفتار کنی و دست و پایت را از بند تعارف ها و قیدهای اضافی که عمری داشت خفه‏ات می‏کرد ، برهانی!!!

لیلا باقری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:44  توسط صادق  | 

این دل دیوانه را ...!!!

تا یادم نرفته ؛ ولادت با سعادت امام حسین (ع) و روز پاسدار و ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل و روز جانباز رو به تمام پاسداران و جانبازان راه اسلام و انقلاب تبریک میگم. این تبریک شامل پاسداران مجازی و جانبازان جنگ نرم هم میشه!

 

و اما یه متن مسجع از خودم!

چند روزی پیش / من به همراه دل و فکر به‏اندیش ، نه بداندیش! / گم شدیم در خلوت آینده‏ی خویش / چشم بر در ، دست بر ریش / دیدگان بر دیدگان ، آیینه‏ای پیش / با خودم گفتم چه کردم در گذشته / در همه ایام رفته / با خودم گفتم چگونه من کنم جبران؟ / که رفته آب از جوی و بازگشتن ، ناممکن

از گذشته رد شدم / یک صادق دیگر شدم / گرچه عمرم را تلف کردم / ولی عاقل شدم / خوب فهمیدم که راهی را که باید رفت ، باید رفت / پس چه نیکو است آن را در بی‏نهایت رفت / چون گذشتم از گذشته / حال خود را یافتم / با تفکر در گذشته / راه خود را یافتم

و اما آینده ؛ هفت خوان رستم است آینده‏ی من / ابتدایش درس و دانشگاه / در میانش اشتغال و کار / و در انتها ، گشتن به دنبال یکی دلدار! من نمی‏دانم که کارم چیست / حاصل درس و کتاب و در نهایت اشتغالم چیست / من ولی می‏دانم و گفتم و خواهم گفت / که این دل دیوانه را دلدار من شافیست / او انیس و مونس شب‏های تنهاییست / اما ، در دل من جای این دلدار خالی نیست!!!

 

پی‏نوشت : بند بند این متن دلیل داره و الکی نیست! اگر سوالی داشتین بپرسین!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 14:47  توسط صادق  | 

تمرین جهنم و رحمت خدا!!!

الف) چند روز پیش یکی از دوستان شفیقم داشت سایت khamenei.ir رو می‏خوند که من هم یه نیم نگاهی انداختم. دیدم تیتر مطلب غلط تایپی داره و به جای «عید» نوشته «عیر»! بهش گفتم و اون هم جواب داد «اگر خدا بخواد با ما اینجوری حساب کنه ، کلاهمون پس معرکه است!» و من گفتم «خدا هر جوری با من حساب کنه ، کلاهم پس معرکه است!»

ب) دیشب قرار بود با خانواده بریم حرم امام رضا (ع). اینقدر مسیر شلوغ بود که خیلی دیر به میدون شهدا رسیدیم و نزدیکای نماز بود. ما هم دیدیم وقت نمیشه که تاکسی بگیریم و بریم (آخه طرح بود و ماشین شخصیا رو راه نمی‏دادن)! بنابراین قرار شد نمازمون رو بخونیم (جالبه که توی مسجد همان دوست شفیقم رو دیدم) و بریم یه صله‏ی رحم بکنیم و آخر شب بریم حرم. ولی نشد! با خودم گفتم «اینقدر بد شدم که امام رضا هم من رو نمی‏خواد!»

ج) «این روزا که دمای هوا از 40 هم رد میشه ، فرصت خوبیه برای تمرین جهنم!» این جمله‏ای بود که به یه راننده تاکسی گفتم! اونم گفت «اگر جهنم همین باشه من راضی‏ام!» و من گفتم «ما که جهنمی هستیم ، حالا روی شرایطش بحث کنیم!»

د) فردا مبعث حضرت محمد (ص) ، پیامبر رحمته! (که همینجا تبریک میگم) ناامید شدن از رحمت خدا هم که گناه کبیره است! پس با امید به رحمت خدا «استغفرالله» میگم!

پی‏نوشت : التماس دعای ویژه دارم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13:22  توسط صادق  | 

من دوست دارم یه پسر بمانم ولی ...!

همیشه خدا رو شکر می‏کردم که من یک پسرم ، نه یه دختر! دلیلش هم این بود که یه دختر خوب بودن ، خیلی سخت‏تره از یه پسر خوب بودن!

اما همیشه به یه چیز دخترا حسودیم میشد! و اون چیز ، احساس لطیف و ساده و صادقانه‏شونه! خیلی زود و راحت گریه می‏کنن و خودشون رو خالی می‏کنن! خیلی راحت ارتباط برقرار می‏کنن! خیلی راحت عاشق میشن! خیلی راحت قهر و آشتی می‏کنن! خیلی راحت دوست داشتنشون رو بیان می‏کنن! و ...!

دیروز ما برای کمک به چیدن وسایل و تمیز کردن خونه‏ی خواهرم رفتیم شهرستان. آخه دیروز خواهرم از مشهد نقل مکان کرد و موقع خداحافظی خیلی راحت توی بغل مامان و بابام گریه می‏کرد!

ای کاش من هم دل به این لطیفی داشتم! بعضی وقتا احساس می‏کنم گریه تنها کاریه که می‏تونم انجام بدم! تنها کاریه که می‏تونه آرومم کنه! ولی ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 2:26  توسط صادق  | 

پیاده‏روی اجباری در خیابان!!!

مدت زیادی بود که جز مسیر خونه ، ایستگاه اتوبوس ، ایستگاه اتوبوس ، دانشگاه و بر عکس ؛ پیاده‏روی نکره بودم! امشب ساعت 8 با توجه به اینکه ماشینمون خراب شده بود ، برای انجام یه کاری از چهارراه آزاد شهر تا استخر روباز پارک ملت پیاده رفتم. حالم بهم خورد از این خیابون و پارک و ... دخترا و پسراش! از دخترای آرایش کرده در حد عروس و پسرایی که به جای تی‏شرت تاپ پوشیده بودن! از دخترایی که مثل پسرا لباس پوشیده بودن و از پسرایی که مثل دخترا آرایش کرده بودن! اه اه اه!!!

پسرا که کلا هیچی! امیدی نیست! به نظر میرسه کمبود محبت و توجه دارن که خودشون رو اونجوری درست می‏کنن و به در و دیوار گیر میدن!

اما در مورد دخترا بگم ؛ من به داستان صدف و گوهر و کادو کردن هدیه و ... کاری ندارم! ولی باید یه فرقی بین من (پسر توی خیابون و نامحرم) و داداشش (داداش اون دختر بیــــــــــــــــــب و محرم) و همسرش (البته همسر احتمالی و مغبون و بدبخت همون دختر بیـــــــــــــــــــب) باشه یا نه؟!!

 

پی‏نوشت 1) این چهره‏ها درصد کمی از جامعه‏ی ما رو تشکیل میدن ولی خیلی نمود دارن! مثلا مادر و خواهر من که نمیان بلوار سجاد رو ده بار برن بیان! ولی اون دختر بیـــــــــــــــــب صد بار با هزار عشوه و ناز مسیر بلوار سجاد رو پیاده میره و برمی‏گرده!

پی‏نوشت 2) من قبلا فکر می‏کردم که وضعیت دانشگاه خیلی بده و به بعضی از دخترای کلاسمون به چشم یه عفریته نگاه می‏کردم! ولی الان می‏بینم صد رحمت به بچه‏های دانشگاه خودمون! البته بحث ، بحث بد و بدتره!

پی‏نوشت 3) این پست رو گذاشتم چون حالم واقعا بهم خورد و به شدت ، نیاز به اجرای دقیق طرح حجاب و عفاف (یعنی هر 26 سازمان مرتبط) رو از نزدیک حس کردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 0:24  توسط صادق  | 

صادق در ترمی که گذشت!!!

با خودم گفتم تمام پروژه‏ها و پاورپوینت‏ها و تلاش‏هام رو در طول ترم ، برای استفاده‏ی عموم مسلمین و مسلمات ، نشر بدم (یعنی بزارم توی وبلاگم!). این شد که این پست رو گذاشتم!

روی عنوان هر درس کلیک کنید تا دانلود شروع بشه.

1) مدیریت بازرگانی بین‏الملل (تاثیر مذهب بر مدیریت بازرگانی بین‏الملل)

2) تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم‏ها (مهندسی ارزش)

3) سازمان‏ها پولی و مالی بین‏المللی (ترجمه‏ی مقاله)

4) پول و ارز و بانکداری (تورم)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:40  توسط صادق  | 

ولادت حضرت علی (ع) مبارک باد.

اول قصد داشتم یه شعر معمولی با یه تبریک معمولی بزارم! ولی دیدم به جای این کار بهتره دو سه تا حدیث از حضرت علی (ع) بزارم!

1) حضرت علی (ع) در پاسخ به پرسش از معناى سنّت ، بدعت ، جماعت و تفرقه فرمودند : به خدا سوگند ، سنّت ، همان سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم ، جماعت ، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندك باشند و تفرقه ، همدستى با اهل باطل است هر چند بسيار باشند.

2) اندكى حق ، بسيارى باطل را نابود می‏كند ، همچنان كه اندكى آتش ، هيزم‏هاى فراوانى را می‏سوزاند.

3) اى مردم! اگر در يارى حق كوتاهى نمی‏كرديد و در خوار ساختن باطل سستى نمی‏نموديد ، كسانى كه هم‏پايه‏ی شما نيستند ، در شما طمع نمى‏كردند و هيچ قدرتى بر شما مسلط نمیشد.

ولادت حضرت علی (ع) حاکم عادل و بر حق رو به تمام حق‏پرستان و پیروان حق تبریک میگم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 1:37  توسط صادق  | 

چهار در یک!!!

جام جهانی : چند روزیه که همه چیز تحت‏ااشعاع جام جهانی و حواشی اون قرار گرفته. از غزه و کاروان‏های آزادی ، تا قطعنامه‏ی 1929 و از حرفای محمود در مورد طرح حجاب و عفاف تا دانشگاه آزاد! به عنوان یک نمونه به قضیه‏ی کاروان‏های آزادی و کم شدن اخبار و تحلیل‏های مربوط به اون در تلویزیون توجه کنین. حالا من به مسائل ریزتر و اثرات روحی و روانی جام جهانی کاری ندارم!

قطعنامه‏ی 1929 : من الان به تحلیل‏هایی که در مورد بی‏اثر یا بااثر بودن این قطعنامه وجود داره کار ندارم ؛ ولی اگر فرض رو بر این بگذاریم که این قطعنامه باعث تحریم شدید اقتصادی و نظامی ایران میشه (که نمیشه!) این جمله همه چیز رو مشخص میکنه : «ما در تحریم اقتصادی فرزند رمضان ، و در تحریم نظامی فرزند عاشوراییم!»

وقف دانشگاه آزاد : در مورد وقف دانشگاه آزاد و کیف انگلیسی و درخواست 100 نماینده برای برگشت موضوع (در حالی که هفتاد و چند نفر رای مخالف داده بودن) و ترس موافقین از انتشار اسامی و ... زیاد خوندین! ولی یه چیز به نظرم خیلی ضایعه! برای وقف یه پیش زمینه لازمه و اون «حق تصرف مالکانه» است! به زبون خودمون یعنی باید مال خودش باشه! حالا که اموال دانشگاه آزاد مال خودش نیست ، چه جوری قراره وقفش کنه؟! تازه جالبه که اگر این طرح تصویب بشه ، حق تصرف مالکانه به اون شورای کذایی داده میشه! یعنی دانشگاه آزاد رو ببرین مال خودتون! یه آب هم روش!

سران فتنه : هرگز نشن فراموش ، منافقای خاموش!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 15:18  توسط صادق  |